نابخشوده

نقبی به گذشته

الان نوشته های خودم را در ساله ۸۲ خوندم . دیدم که فقط از تنهایی گلایه کرده ام .وقتهایی این وبلاگ را رها کرده ام که تنها نبوده ام . خودم از خودم تعجب کردم . من سال ۸۲ خوشبخت بوده ام ،برادرم بود با اینکه مادر بزرگم تازه رفته بود ،مادر پدرم خوب بودند ،من پول داشتم ، سال ۲-۳ دانشگاه بودم و خوش بودم با درسهای نه چندان سخت و آن وقتها میشود شلوار کوتاه پوشید ،فقط دنیای خود را داشتم از هنر،موسیقی و فیلم لذت می بردم  بدون دوست پسر و  حالا که به عقب  نگاه میکنم  خوب بود . من ان وقتها حرفهایی را اینجا مینوشتم که به کس دیگر نمیتوانستم بگویم ،یا  اینکه چنین بی پرده. هنوز هم همینطور است . به من میگفتند بزرگ شو بزرگ شو ! حالا بزرگ شدم حالا زندگی بهتر شد؟ اطمینان دارم شما که من را به کودک بودن متهم میکردید هنوز هم از هنر لذت نمیبرید و  زندگی برایتان  سخت تر شده  است و حتما فکر میکنید آنوقتها خوشبخت بودید اما به یاد نمیاورد که به  شادیهای دیگران رشک میبردید و خود مانع شادی خود بودید .
من در مجموع  از گذشته ام راضیم . 
خوشحالم که زندگی ام را خودم انتخاب کردم با همه ی غربتی که دارم و تنهاییم که مرا میسازد . هنوز در ۲۷ سالگی درس میخوانم  ، نه روزنامه نگار شدم نه نویسنده نه حتی در  ریاضی به جایی خواهم رسید . اما این بود که خودم خواستم و پشیمان نخواهم بود .

نویسنده : سارا : ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

باران شهر غربت

در دومین ماه تابستان پاییز به شهر غربت ما آمد .من از کلمات تهی ام ،سکوت مدت هاست فضا را پر کرده است و باران ! باران بی رحم تمام روز آسمان را تیره کرده است. شهر روز  بارانی خالیست. کمتر کسی دلش را میزند به هجوم  باد و بارانی که افقی  میکوبد و هر کس دل  میزند کمتر چتر به دست دارد و با شانه ای خمیده و با شتاب میگذرد.خوشبخت ها هم با ماشینهای بزرگ آهسته میرانند و به پارکینگهای سرپوشیده میرسند  و نمیدانند.باقی مردم لابد پشت پنجره ها شراب مینوشند و پنیر میخورند و  یا شر شر باران را با خود به خواب میبرند .
من هم تنها ام و گرسنه ام و فکر میکنم باید از این اتاق امن به جنگ باران بزنم .بیشتر دنیا مرده است و دستگاه دیگر قهوه ندارد. هیچ چیزی نیست به جز احساس تنهایی و احساس اینکه میتوانم چند ساعت اینجا بنشینم و مطلقا هیچ کاری نکنم ! این عجیب ترین احساس است . گنگ، خواب آلود و مضطرب با چنگ ضعیف آشنای گرسنگی نشسته ام و خوشحالم که شنبه در راه است . یک هفته ی دیگر گذشت بی آنکه از این کوه کاغذ کنار من به چیزی برسم .
راستی من باز زندگی را انتخاب کردم . با همه ی اضطراب و ترس تظاهر کردم و سعی کردم مبارزه ام را به آرامی آغاز کنم . امیدوارم مبارزه ام پیروزی باشد یا به صلحی پایدار بی انجامد  . باز هم نخواستم بی جنگیدن تسلیم شوم .اما جنگیدن واقعا سخت است . حالا که دیگرگرمای  آفتابی نیست و من خواهم بود با سرما ی نا پایان، دیگر دل هوس  چیزی نخواهد کرد و من محکوم خواهم بود که انقدر پشت این میز بنشینم که آنچه باید انجام بشود انجام شود!
نه باران نه این چنگ امان نمیدهد و من برای رهایی فقط به  فاصله  می اندیشم  تا اولین فروشگاه و هر لحظه به بیرون نگاه میکنم بلکه لحظه ی باران مهلت ی بدهد تا آسمان دیده شود ...
باید بروم .   

نویسنده : سارا : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

خیلی چیز ها هست که باید به خاطر داشته باشم .حالا مینویسم که برای همیشه ثبت شود، چیزهایی مثله اینکه اگر هر چه قدر هم که از خود گذشتگی کنی یا عشق بورزی یا مهربان باشی صاحب حق پس گرفتن اینها نمیشوی ،بلکه وقتی پا بگذاری در این محبت ها باید بیشتر و بیشتر بدهی و کمتر بخواهی و کمتر غصه بخوری و بیشتر شاد باشی تا همه ی  محبت ها با یک اخم یا یک جمله که ندانسته با احساس حق به زبان آورده ای یک باره ویران نشود! بارها بارها من این را فراموش کردم و سخت بود.
بزرگترین دردهای جهان تنهایی و خفقان گرفتن و ستایش نشدن هستند!
اگر کسی میدانست که تنها یک جمله ای که در تعریف غذایی میگوید چه بار شادی دارد و چطور من همه ی زندگی ام را  فقط برای این یک لحظه جرقه ی لبخندکه  از ذهنم بگذرد میدهم .
وای اگر کسی میدانست که درد خفقان دارد مرا میکشد! آخ اگر کسی میدانست .
من زنی هستم در دور ترین و جدا  افتادترین  شهر دنیا که شاد ترین لحظاتم آن دمی است که مینشینم و با فیلمها فرو می افتم در دنیای دیگران  و یا می خوابم و چقدر خواب خوب است .جاییست که آدم های زیادی هم زبان من هستند و من آدم مهمی هستم و حرف میزنم و حرف میزنم و شادم !
این ۲ روز به مرتزارت گوش میدهم و آهنگهایی برای آرامش ،احساس خوبیست در این تنهایی مطلق ،در این ساختمان بزرگ و خالی . صبح بارون بود و شهر غربت چقدر خالی بود و من مثل همیشه با خودم حرف میزنم.
چقدر خوشبختند کسانی که حرف میزنند و حرفهایشان شنیده میشود .
حرفهای من همه بی اهمیت هستند یا دربار ه ی موضوعات بی اهمیتند یا حرفهای دلتنگی هستند که شنوایی ندارند.گاهی فکر میکردم باید جمله ایی بگویم که دقیقن فکرم را  آن جوری که هست روشن کنم  یا گاهی  سعی کردم احساسات را به کلام بیاورم و  حالا میفهمم که کسی به  احساسات که دراماتیک هستند یا  غالبا بیانشان سخت است  یا جملاتی که میپندارم مهمند گوش نخواهد کرد. چرا باید کسی جملات سنگین و گاهی غم انگیز را بشنود؟
این است که من مینویسم تا یادم بماند که همیشه لبخند بزنم و بگویم همه چیز خوب است و من میتوانم و هر چی میتوانید بار بگذارد و من شکایاتی نمیکنم . این است که من هرگز هرگز هیچ روزی نباید غمگین شوم مگر اینکه تنها باشم و کسی نداند. لبخند بزنم و هر کاری از من انتظار میرود انجام بدهم و البته  بدون انتظار هیچ تشویقی.

تمام تلاش من همه این سالها مهربان بودن بود و با  کلام کسی را نیازارم .اما  آن وقتهای جوانی و غرور و خود خواهی  دوستانم بیشتر بودند. این غربت من را جدا کرد. دیگر فقط در تنهایی خودم را میشناسم. همیشه خودم را در هجوم تنهایی بی رحمی میبینم که القاگر شکست است و بی سلاحی. ان قدر قضاوت دیگران به خاطر دوست داشتن مهم شد که تهی شدم.
حالا هیچ شنوایی ندارم و باید سرا پا گوش باشم و زمان مناسب پاسخ های مناسب بدهم .
زمان های کودکی برای این خوب است که برای هر کلمه ای که بگوئید تشویق میشوید وقتی ۲۷ ساله باشید تا نوبل نگیرید کسی برای شما کلاه از سر بر نمیدارد تا بگوید سلام.
دیر زمانی است که دیگر مرا کسی برای خودم دوست ندارد .چون خودم گم شده است . خودم دیگر مهم نیست .من از سر محبت این شدم و غربت تنهایی و خفقان من را ساخت .و تمام وحشت من این است که آن جوری نباشم که میخواهند .دیگر زندگی من این شد محبت و فنا شدن
و آخ این درد دارد...

 

 

نویسنده : سارا : ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

دغدغه های این روزها یا چه طور انسان به دغدغه های خرد و بی مقدار مبتلا می شود ؟

تمام روز رها شده میان غربت هجوم خوشبخت ها ی بیگانه ، سر کلاس کنارتجسم  زیبایی در چپ و تجسم سیاهی مذهب در راست .پیش رو اضطراب کشنده و وهم آلود، غرق در بغض و حجم تو خالی  ناتوانی .

در قطار ابدی که از ردیف نا تمام پنجره های بزرگ دو سو به جز تاریکی نمی آیدو تو که به انتظار عبور  هجم درختان لخت و دریاچه های یخ زده فروان صورتت را به شیشه  می چسبانی. در تاریکی غارهای تنگ مترو در واگن های کوچک مملو از اصوات بیگانه به جز انتظار ایستگاه بعد هیچ چیز مطلقا هیچ چیز در ذهن نمی ماند.

به جز اخبار تلخ که قلبت را به سختی می فشارد از اینترنت نصیبی نیست .

از این تنگی دل و فشار نا تمام قلب ناشی از تمام دغدغه های بی معنی کلاس وتحویل تمرین و امتحان ؛ لحظه ای رها یی نیست. با وجود غم تو؛ با بی منطقی صرف و بی معنی تحمیل می شود.

عبوری ناگزیر از بوی  وسوسه انگیز قهوه ها، بخار شیرینی گرم ، تماشای تمام ویترین ها ی لباس ونورهای آرام بار ها ومنوی رستوران ها و عبور از تمام سردر های فیلم .

پرسه در ردیف های طولانی و گیج سوپر مارکت ها، نگاه های گذرا به ردیف های تزیینات آشپزخانه و پر کردن چرخ از شیر و آبمیوه و کنسروهای ارزان قیمت . چرخ خوردن اتوبوس شب درجاده فرعی ،  دست های سنگین هفتگی و فاصله کشنده ایستگاه اتوبوس تا یخچال و این گرسنگی عجیب بعد از خرید.

آرزوی زیبایی، آرزوی دانستن ، نگرانی روزهای هفته های بعد ؛چک کردن مدام آب وهوا، طول روز؛ ملافه های که باید شسته شوند ؛لباس هایی با بوی سس ماکارونی ...

.ته مانده دلواپسی قدم پس گذاشتن خدا. فرار از حسرت های فرو خورده .ساعت های مدام تنهایی .نگرانی جدا ماندن از دوست داشته شدن. اضطراب نا توانی ...

 

نویسنده : سارا : ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

عشق

زمان زیادی است که من نابخشوده شده ام. از آن لحظه مرز یکرنگی و دوستی های دوران بلوغ تا خود خواهی ها و هدف ها و وسیله ها.

در اتاق کوچک دونفره رو به آن پنجره ام که برف ریز و تند، یکریز می بارد و به« بهانه های کوچک خوشبختی خود  می نگرم». تمام زندگی ام چنگ زدن و حفظ کردن همین لحظه های کوچک خوشبختی بوده است .زمانی است که با تمام وجود خوشبختی خود را در آغوش فشرده ام .خوشبختی متعلق به خودم .با تمام خوشحالی اینکه این خوشبختی مال منه و هیچ کس طلبکار بخشیدنش به من نیست .

تو را از دنیای کوچک خودم آوردم.نه از جمع دوستان دانشکده، نه از خانواده و آشنایان.تو را به دنیای کوچک خود آوردم. مال خود من بودی . تو در دنیای من رشد کردی و دیگر دنیایی بی تو نیست. در دنیایی آمدی که دیگر خودخواهی نبود و هیچ مرزی نبود .

و اینگونه من نابخشوده شدم.

دیگر کلمات زیبای شایسته نوشتن نمی یابم . تمامی یک زن هم پر از تشویش های مدام است

 

نویسنده : سارا : ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

گونه هایت با دو شیار مورب

که غرور تو را هدایت می کند و

سرنوشت مرا ;

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتظارصبح مسلح بوده باشم ...

نویسنده : سارا : ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

...برای همه ی چیزهایی که بی تغییر می مانند

کوذکی من با شعر و موسیقی و رمان گدشت .

"_تا کجا من اومدم؟ چه جوری برگردم؟

یه چیزی دستم بود .کجا از دستم رفت؟

من می خوام برگردم به کودکی

_ نمی شه
 کفش برگشت برامون کوچیکه 
 

_پابرهنه نمی شه برگردم ؟

_ پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست "*

چرا هیچ چیز نمی ماند .اگر آن لحظه در آن تابستان بی خیالی با لیوان طالبی در دست جاودانه میشد من هیچ شکایتی نداشتم.گردابی بود شتاب در  بزرگ شدن که جوانی پدر و رقت مادر را با خود برد .

خاطرات .چه طور میتوانند چنین دردناک باشند ؟

 

آِیا امید بهتری هست در گذشت زمان؟ آیا این امید ساده انگارانه نیست؟

 ولی پس از من چه میماند ؟ اگر امیدی در این روزهای سرد زمستانم نباشد .

شاید تمام این حسرت روزهای گدشته ریشه در بزرگترین از دست رفته باشد در این تشویش برای رنج های پدر  در آن چیزی که از دست رفته است .برای همیشه ....و این  ضربه ی سنگین حقیقت روزهای ابدی پیش روست

هر روز شروع روزهای باقیمانده عمر است

روبروی پنجره نشسته ام  در این بعد از ظهر تاریک و این نور چراغ است که از پنجره  به بیرون می تابد. برای روشن نگه داشتن این چراغ گاهی.  توانی بیش لازم است.

بلور نازک شادی های کوچک زندگی ام با هر تپش قلبی میلرزد .

دلم برای وسعت زندگی کودکیم تنگ است زمانی که مدرسه به اندازه همه ی دنیا بود و خیابان مرز ی که به اندازه ماه دور بود  .

حالا دنیایم  کوچک شده است.به اندازه کلاس های ابدی با خاطرات مشوش .انگار روزها بی نهایت بار کپی شده اند و گاهی باور خواب و بیداری اینجا در هم می آمیزد .

کاش همه ی موسیقی خوب از زمان کودکی نبود .هر قطعه شعری هر بار قطره اشکی دارد .طعم همه ی موسیقی به یاد او ماندگار است....

 

*حسین پناهی :شب و نازی .من و تب

نویسنده : سارا : ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

حرف اول غربت

آیا باید گلایه کرد که هیچ چیز مانند قبل باقی نمی ماند ؟ آیا دیگر  هرگز از پایین پله ها کسی را برای غذا صدا خواهم زد؟ آیا دوباره می توانم کتاب های شعر شاملو و دیوان فروغ را در کتابخانه ام ببینم .آیا دوباره رمان های فارسی روزهای مرا پر خواهد کرد

همه ی عمر به امید گذشت .به امید فردا  که امتحانی باقی نماند و عصر ها به جای دلتنگی کلاس به کافه های آرام برسید . و آرزوی من برای دانستن ادبیات به برنامه ریزی غیر خطی رسید و تلاش برای دانستن زبانی غیر از انگلیسی ... و عجیب اینکه هرگز نمی فهمی کی اینجا رسیدی با زندگی همراه شدی یا فرمان را خود پیچاندی

و عجب تنها ماندی و عجب گناهکار شدی .

اینجا شبها طولانی است و شبها زمان کلاس معادلات .سر کلاس دلم برای بو تنگ  می شود و یادم می رود زمانی کنار جزوه ها شعر بود ...

 

دلم برای کوچه های خاکی .صدای اذان تنگ است حیف که کسی آنجا دلش تنگ من نیست .خیابانی مرا کم نمی آورد وگرنه قلب من هنوز می تپد   

کاش خدایی بود .کاش خدایی بود

کاش مرهم بود ....

نویسنده : سارا : ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

آن کسی که روزگاری اینجا می نوشت دیگر مثل گذشته نیست ...
وقتی نوشته های پیشین را می خوانم باور نمی کنم این من باشم .رها شده ام رها شده ام و دقیقا امروز بار ها فراموش شده تر ....

دلم بد جور برای شادی تنگ شده است.

نویسنده : سارا : ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

فراموشی

دیشب خواب دیدم روی کمرم یک شکاف عمیق عمودی بودن آنکه متوجه اش باشم آنقدر خونریزی کرد و من که ساعت ها با آن راه رفته بودم از پا در آمدم .

این تمام زندگی من  است بی هدف وقت تلف کردن در حالی که ذره ذره وجودم تحلیل می رود و هیچ کس نمی داند ذره ای اهمیت نمی دهد

او که هی می گوید قوی باش و من چیزی دیگر برای قوی ماندن ندارم.

من از ذهن همه ی آنها که می شناختندم پاک شده ام .من ورای زمان و مکان گم شده ام .کسی مرا به یاد نمی آورد .کسی به من نیازی ندارد .

و من گنگ در خوابهای ابدیم پرسه می زنم بی هیچ کلامی ... بدون هیچ کس

پر از ناله های گربه ای در مخمصه که شب ها صدایش  از نا کجا می آید.

من از یاد رفته ام...

نویسنده : سارا : ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم